15 دقیقه درباره ی خودم 3

امروز حالم خیلی خوبه. عجیب به نظر میرسه

ولی انرژیم بالاست. با اینکه همه مشکلاتم هنوز

پابرجاست. و از همه آدمها ناامیدم. وقتایی که

اینجوری حالم خوبه جسمم همراهی میکنه

و تقریباً مثل آدم های سالم میشم. البته اگه

جوش باسن و درد قفسه سینه و تنگی نفس

خفیف و درد قفسه سینه و اذیت بواسیر رو

فاکتور بگیرم. گاهی وقتا جسمم همراهی نمیکنه

ولی سعی می کنم روحیه ام رو حفظ کنم

و حداقل ظاهرا حالمو خوب نشون بدم.

البته اگه کمبود خواب نداشته باشم اوکیم.

اما بی غیرت خطاب میشم. آدما رو درک

نمیکنم. وقتی مشکلات اینهمه سخت هست آه

و ناله کردن که بد ترش میکنه کجاش غیرته.

یا اعتراض سوال گونه به تبعیض معنی اش

دو بهم زن بودن من نیست. خیلی بده که

امروز حالم بهتره یاد اتهام و توهین افتادم.

ولی از همین فرصت و تریبون استفاده میکنم

و دوباره میگم. آدما رو نمیشه تغییر داد.

پس هیچوقت به تبعیض هیچ واکنشی نشون

ندین. هرکس میره سمت لیاقتش.

و هیچکسم جز خودمون نمیخاد و نمیتونه

برامون کاری بکنه.

15 دقیقه درباره ی خودم 2

خیلی دلم برای بچگیم تنگ شده. از حس و حال

اون دوران فقط وقتایی که دلگیر میشدم مونده

شاید اینکه دائما پشت لپ تاپ و گوشیم خیلی

شگفت‌انگیز و سرگرم کننده به نظر برسه اما

از دوران کودکی و وقتایی که گوشی نبود هم

دلگیر تر و کسل کننده تره. مریضی منو توی

بچگی تنبل تر از اونی که بودم نشونم میداد

ولی من حتی رو نیمکت مدرسه هم زیاد

نمی نشستم. و حالا چاره ای جز نشستن

طولانی ندارم. من میتونم تحمل کنم اما باسنم

نه. جوش دردناک باسن سالها نشستن رو سخت

کرده و تمرکزمو ازم گرفته. بخاطرش قوز

زیاد میکنم و کج میشینم که گردنمم کج شده.

دکتر قلبم میگه درد قفسه سینه ام از قلبم نیست

و بخاطر قوز نشستنمه. بخاطر عدم مناسب سازی

مطب ها رسیدگی به بقیه بیماری هام مثل درد

دندون که الان مثل آتشفشان خفته س و بواسیر

شوره و قرمزی سر. پیدا کردن دکتر اونم تو

فضای مجازی تقریباً غیر ممکنه. اما میخام

تو اوج ناامیدی. زندگیم رو تغییر بدم.

بعد بیمارستان معنی واقعی جوری زندگی

کن که انگار فردایی وجود نداره. و جوری

تلاش کن که انگار هرگز نخواهی مرد رو

درک کردم. و استرسم خیلی خیلی کم شده.

15 دقیقه درباره ی خودم 1

سلام

میخواستم زندگی مو بنویسم اما اونقدر شجاع نیستم که

همشو بنویسم. دلم میخاد بنویسم حتی اگه کسی نخونه

نه کل زندگیمو بلکه هر چی که به ذهنم رسید.

الان 28 سالمه و هنوز معلولم. بیماری های زیادی

رو تحمل میکنم و کیفیت زندگی ام تقریباً صفره

بعد یه دوره طولانی بی خوابی الان کیفیت خوابم

بهتر شده اما ساعت خوابم نه. ماسک گاهی شدید

بد قلقی میکنه. تو این سال ها چند بار به خودکشی

فکر کردم با اینکه همینجا تو دو تا مطلب بقیه رو به

خودکشی نکردن تشویق کردم. همیشه این سوال رو از

خودم میپرسم که این زندگی ارزششو داره که اینهمه سختی

بکشی و جوابم همیشه نه هست. و چی باعث شده

که ادامه بدی. و جوابم فقط امید هست.