سهم من از زندگی بیماری و حسرت بود. هر چقدر با بیماری و جنگیدم قوی تر شد و هرچقدر برای سلامتی بیشتر تلاش کردم بیماری های بیشتری نصیبم شد. سالهاست که فقط زنده ام و زندگی نمیکنم. هیچکس در‌کم نمیکنه. با همه مشکلات جنگیدم و صبر کردم، با این حال تا

این لحظه هر روز بدتر از دیروز. از آدما دیگه انتظاری نیست گاهی اوقات بیش از حد خوب

گاهی بیش از حد بی رحم. گاهی خیلی منطقی گاهی به طرز فجیح و غیر قابل باوری بی منطق و ناامن. اما چرا خدا بیماری های طاقت فرسا رو به جونم انداخت.؟ اصلا خدا هست؟

اگه آره چرا اینقدر تنهام؟ چرا اینقدر صبر جایزه اش بیماری های بیشتر بود. من سعی کردم

خوب باشم و عادل اما با این حال هزاران تهمت بهم زده شد و با کتک و توهین مجازات شدم.

خدا کجا بود وقتی تنها بودم،هیچوقت حسش نکردم. اوایل دهه نود شمسی معلولیتم اوج گرفت و تا این لحظه با راه رفتن خداحافظی کردم و به منت ها سلام کردم. و اون روی آدما رو دیدم

که بخاطر هیچ و پوچ همدیگه رو پایین میکشیدن و با خودشیرینی و لج و لجبازی کوچیک و بزرگ، با دورویی آدما مواجه شدم احساس تنهایی کردم. خوب و بد رو گم کردم، مظلوم با دندون ظالم میشد و ظالم بی دندون مظلوم. 21 سالگی اون روی آدما به اوج خودش رسید

هیچکس قابل اعتماد نبود که بتونم باهاش حرف بزنم. و بفهمم چه خبره. کسی که بگه آروم باش، خبری نیست اینا فقط سرگرمی مسخره آدماس از روی بیکاریه. خیلی چیزها پیچیده س

قشنگ نیست اما دست و پا نزن و نترس، آدما همیشه کار خودشونو میکنن و چه رقابت و لج

و لجبازی و کینه توزی باشه چه نه، تهش آدما موقع نیاز فقط با هم خوبن و تنهاییم و چیزی برای از دست دادن نیست. بعد غیبت ها از آرامش قبل از طوفان نترس، چیزی برای خراب

شدن نیس. آدما با آرامش بیگانه ان و وقتایی که همه چی آرومه اتفاقات رو نبش قبر میکنن و

برای زخمی تر کردن خودشون اتفاق بد پنج سال پیش رو با اتفاق بد دو سال پیش جوری تدوین میکنن که انگار تو یه روز اتفاق افتاده. این اراجیف برا خود آزاری و توجیه رفتار

خودشونه. هدفون بگذار و از موزیک و بازی و کلیپ لذت ببر. هیچ اتفاق بدی نمی افته.

تا میتونی فقط و فقط به خودت اهمیت بده و سعی کن برای حال خوبت تلاش کنی و شادیتو در گرو صمیمیت خانواده نگذاریش که همش پوشالیه. سال 97 دستگاه بالابر که اومد کم کم رسما خونه نشین شدم جابه‌جایی ام طولانی و خسته کننده شد. و البته بعد پاره شدن جلیقه و سقوطم روی تشک ترسناک هم شد. بقیه اتفاق ها و برخی بیماری هام رو تو پست های قبلی نوشتم.