من یه دهه هفتادی ام
من یه دهه هفتادی ام
وقتی خاطرات و چیزای ساده و قشنگ دهه ی شصت
داشت کم کم نوستالژی میشد، برای من تازه بود. من
همیشه یه بچه دیده میشدم و میشم و حرفام انگار به یه
زبون دیگه س نه موقع نظر دادن نه موقع حرف زدن
درباره مسائل مختلف، همشون یا منحرف میشن به حرف
منظور دار یا کلا متوجه نمیشن کلا چی میگم یا بدتر از
همه کسی گوش نمیده. از بزرگ شدن میترسیدم و هنوز
هم میترسم چون نتونستم دنیای بزرگتر ها رو درک کنم
چون دنیای خشک و رسمی و پیچیده ایه پر از تعارف
های بیهوده و احترام های کلامی و ظاهریه و دورویی
و دروغ و وعده بخش جدایی ناپذیر بزرگتراست و با
اینکه خودم دارم به ۲۶ سالگی نزدیک میشم ولی از
بزرگتر شدن میترسم. و نمیدونم معنی زندگی چیه و
رسالتمو پیدا نکردم. چرا بیماری هست؟ چرا سلامتی
حق همه نیست؟ چرا کشتن بچه حیوانات جرم نیست؟
و خیلی چرا های دیگه و برای چی زندگی میکنیم؟.
ولی یه چیز تو دنیا خیلی برام ارزشمنده و اونم دیدن
بچه هاست حس قشنگ طراوت و تازگی داره حس
امنیت و آرامش عجیبی به آدم منتقل میکنن که قابل
وصف نیست. اما با این همه این دنیا رو دوست ندارم
وجود بیماری رو نمیتونم هضم کنم. نمیگم چرا من
میگم چرا کلا بیماری وجود داره؟. با وجود همه ی
مشکلات و سختی ها سعی کردم آدم خوب و صادقی
باشم, وظیفه ام بود و تمام تلاشمو کردم انتظار تشکر
نداشتم اما انتظار اینکه تهمت به قدرت طلبی بهم زده
بشه نداشتم انتظار شنیدن توهین به جرم بیمار بودن رو
نداشتم. انتظار اینکه تو اوج تلاش برای اینکه خوب
باشم بهم بگن پست و بدجنس و بی غیرت. من کسی
بودم که نیاز داشت تو اوج استرس و دلهره یکی باشه
که بگه آروم باش درست میشه اما حتی گاهی برای
برخی مسائل حتی سوال هم نمیکردم چون میترسیدم
شرایط بدتر و کینه ها بیشتر بشه. من تو اوج تبعیض
ها و مسخره بازیای بچگانه تنها بودم و هیچکس به
احساساتم و استرسم ذره ای اهمیت نمیداد همه فکر
لج و لجبازیای احمقانه و یارکشی و خودشیرینی و
دوبهم زنی و غیره بودن. آخرشم هیچی به هیچی.
من یه دهه هفتادیم که تنهایی رو دوست دارم.
سلام من رضا جوادی متولد 1375 هستم من از شش سالگی بیمار هستم میتونستم همه کار هام رو انجام بدم اما حالا خیلی قدرتم کم شده