(خلاصه خاطرات تلخ)
سلام
نمیدونم چرا منی که عادت ندارم خاطره تلخ بنویسم
چرا خلاصه خاطرات تلخمو دارم مینویسم اونم اینجا
جایی ک دوست داشتم مثل تلویزیون مطلب بگذارم
و مردم ببینن و سرگرم بشن شاید مینویسم تا
آروم بشم ولی دلم میخاد درد دلمو توی بهترین
صفحه شخصیم برای خودم بنویسم
چقدر تلخه تحوع و بعد خون در ادرار و بعد هنگام
تعریف کردن جوک یا خاطره متوقف بشی و آب دهانت
از کنار لبت بریزه بیرون بعد با وحشت اطرافیان و دیدن
شیرجه به سمت تلفن بفهمی آب دهان نیست خونه
بعد هم تحمل نه روز بستری شدن در بیمارستان که
اندازه دو سال گذشت دلخوشی هام تو دوران نقاهت
آهنگ های کلاه قرمزی درون یک واکمن سیاه رنگ و
اسمارتیزی بود که طعم تلخ قرص رو قابل تحمل میکرد
تا بدون مقاومت بخورم
اونم توی شیرین ترین دوران زندگی یعنی کودکی
شش سالگی بعد که از بیمارستان برگشتی و
خیال میکنی تموم شد بفهمی تازه شروع شده
کم کم داره زورت کم میشه
تلخه وقتی خم بشی و راحت صاف نشی
موقع رقص زمین بخوری و وقتی میخای از پله بالا
بری باید به دیوار یا نرده تکیه کنی
و موقعی که میخای بلند شی دستاتو بگذاری
رو زانو هات به سختی بری مدرسه تو راه
پر برف پا هات یخ بزنه و دیر برسی و
برایبلند شدن از پشتی کمک بگیری و مثل
نوزادا از پله بالا بری و ترک تحصیل کنی
بعد بابات(اون موقع بابا حسابش میکردم)
بجای اینکه هدفش از دکتر بردنت
خوب شدنت باشه هدفش این باشه
ک بعدا نگی منو دکتر نبردین تلخ تر
از اون چشماتو به لبای دکتر بدوزی
و از خوب شدنت قطع امید کنه
و بعد از متخصصین مورد سوء استفاده
دکتر هایی که برای همه یک نوع درمان دارن
که مراحلش طولانی مدته و کلیم پول میگیرن
و حیوونی خطابت کنن و بگن فلان جاش خرابه
هزار درمان مسخره دردناک و بیخود آخرش هیچی
سلام من رضا جوادی متولد 1375 هستم من از شش سالگی بیمار هستم میتونستم همه کار هام رو انجام بدم اما حالا خیلی قدرتم کم شده