این دنیا اونی نبود که من میخواستم حق من

این نبود که اینهمه غم ببینم و این دنیا دقیقا

برعکس چیزی بود که انتظار داشتم آدمای

کثیف کاری کردن دنیا جایی باشه که نفس

کشیدنم توش حالمو بهم میزنه. آدمایی که هر

کاری که فکرشو بکنی ازشون بر میاد باعث

میشن از خودم بترسم و اینکه نمیتونم کاری

کنم بیشتر عذابم میده نه فایده ای برای دنیا

نه فایده ای برای اطرافیان و نه فایده ای برا

خودم فقط نظاره گر اتفاقات جهانی و شخصیم

با هزاران دروغ و تهمت که واقعا باور کردنی

نیستن ولی تنها نتیجه گیریم اینه انسانیت مرده

و به هیچ انسانی اعتمادی نیست. متاسفم برای

خودم که توی این دنیا که جهنمه زدگی میکنم

کاش میتونستم دست کسی که میخواد یه بچه

رو بکشه سنگ کنم و زبون کسی که بخواد دل

بشکنه یا دستور کشتن بچه ای رو بده بسوزونم

بتونم عدالت و صلح رو تو این دنیا برقرار کنم

اما تو یه خونه بی محبت نشستم و گذر عمر رو

همراه دورویی آدما تماشا میکنم بی هیچ انگیزه

و امیدی به حال و آینده خسته از حال و وحشت

از آینده مبهمی که هر روز به منفور شدن آدماش

افزوده میشه و هیچ کاری برای نجات دنیا موثر

نیست و هر روز بد تر و بی اعتماد تر میشم به

آدما. بذارین بگم که اگه سوپرمن هم برای نجات

این دنیا بیاد همه کشورا کریپتونایت آماده میکنن.